حمد الله مستوفى قزوينى
230
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
به مازندران و طبر در مهى * طمع كرد و بودش در آن « 1 » فرّهى 175 سپاهى به فرمان او چون پلنگ * بدان ملك رفتند از بهر جنگ محمّد كه هارون بُد او را پدر * بر آن قوم بود اندر آن جنگ سر در آن ملك بُد باقرى پيشوا * كه بُد داعىِ حقّ برادر ورا نياورد تابِ سپاه گران * شكن ديد و كرد از بزرگى كران به سامانيان بازگشت آن مهى * از آن دست آل على شد تهى وفات معتضد خليفه ، رحمه اللّه « 2 » 180 چو هشتاد و نه با دو صد گشت سال * مه چارمين زد نداى زوال خليفه بدى ناشكيبا ز كام * در آن كار افراط كردى تمام مزاجش اگرچه قوى بود سخت * ز بسيار خرج « 3 » شد شور بخت نماندش منى گُردهاش درد كرد * گلِ سرخِ رويش از آن زرد كرد به گفت طبيبان نه برگشت « 4 » از آن * چنين تا سرآمد بر او بر جهان 185 چل و هفت بُد عمر آن نامدار * به غير از سه مه ده از آن شهريار پسر پنج بودش و ز ايشان سه تن * پس از وى شدند سرور انجمن سه دختر پديد آمده ز او همان * چنين بود احوال او بىگمان
--> ( 1 ) ( ب 174 ) ( دوم ) . سب : بردش دران . ( 2 ) ( عنوان ) . در اصل : رحمة اللّه . ( 3 ) ( ب 182 ) ( دوم ) . در اصل : حرج شد ؛ سب : ز بسيارى حرح . ( 4 ) ( ب 184 ) . سب : ز برگشت .